تبلیغات
موج سرگردان
موج سرگردان

ابرهای باران زا

یکشنبه 18 شهریور 1397

جمعه از صبح حال خرابی داشتم  سال گذشته هفدهم  چه روزی بود و امسال اینهمه جای خالی آدمها .کی فکرشو میکرد؟ تا اینکه  شانزده دقیقه بامداد هواشناسی اعلام کرد :بادهای سرد دوست نداشتنت سمت شمال شرقی گونه هایم را نوازش خواهد کرد و  اینگونه بود که ابرهای باران زا تا صبح باریدند از اینهمه تصورات و نا به جا 


پیش از تو خاطرم که نه
                             قصه هایم نیز
از پای تا به سر، مدام مکدر بود
پیش از تو سرگذشت من 
                             همیشه و همه وقت
مثلث رفاقت و پشت و خنجر بود


آری!
تو مثل جلوه خورشید در دل سرما
عزیز و خوب
                ولی ز من دوری
مثال رقص ستاره در میان ظلمت شب  
                         اگرچه دور، لبالب از شوری
میان بستر شب،سکوت و تنهایی 
صدای چلچله ها،ترانه نوری

تو ای نبوده و بوده در حریم خلوت من
ببار به خاک تشنه من هر شام
بشوی مرا به بوسه های نجیب خود هرروز 
مرا ببر به فصل عشقهای کهنه دیروز
به شعر،شوق،امید فرداها
به جشن لحظه های بزرگ حسرت سوز



***بخشهای از شعر بانوی بی نقاب( م م )


جفت پوچ

شنبه 10 شهریور 1397

با یه ماگ بزرگ قهوه تلخ میشینه لبه تخت .چشمامو وا میکنم زل میزنه تو چشمام میگه نمیخوای پاشی ؟ زخم بستر گرفتی .هر اتفاقی که افتاده دیگه خاکستر شد. خاکستر  رو هم باد برد تو هنوز هم میخوای ادامه بدی شروع میکنی به گفتن وداشتن امید مثل گرامافونی که سوزنش گیر کرده . یه غلتی میزنم و میگم میدونی چرا اومدم پیش تو ؟ میگی چون دوست عزیزتم و بلند میخندی. اون که اره ولی بیشتر بخاطر اینکه مطمن بودم لازم نیست برات توضیح بدم چی شده و تو هم نمیپرسی و از اون مهم تر نصیحت های میکنی که خودت هم باور نداری و اجرا نکردی و نمیکنی هیچ وقت ..... بخاطر همینه اینجا شده خانه ارواح فقط مثل زمانی که یکی میپرسه  خوبی ؟ همه میگیم شکر خوبم .  قهوه مو میدی دستم میگی بیا با هم شروع کنیم میگم تلخ میگی اره شاید ندونم این حال خرابت از چیه ولی اینو خوب میدونم قهوه یعنی تلخ تلخ .

شنبه : ساعت سه نصف شب کلی حرف میزنیم میگیم اینم همون شنبه معروف از امروز شروع میکنیم . با اسنپ خودمو میرسونم به محل کار  یه نگاه به میز کار میکنم چقدر برگه . هر کاری میکنم حوصله شو ندارم  کامپیوتر رو روشن میکنم یه نگاهی به وبلاگ دوستان میکنم از خوندن بعضی پست ها و خبرها کلی خوشحال میشم . با خوندن بعضی از ارشیوها دوباره پرت میشم به گذشته .لعنت به این کار احمقانه ... شماره موبایل شو میگیرم اولین زنگ که میخوره جواب میده قبل از اینکه من چیزی بگم میگه من نتونستم شروع کنم دارم میرم خونه . میشه لطفا دنبال منم بیایی .....
میان آنچه تلاش میکنیم درک کنیم و آن چه واقعا قادر به درکش هستیم خلیجی قرار گرفته است که  آن دو را از هم جدا میکند هر قدر هم که خط کشمان بلند باشد هرگز نمیتوانیم عمق این خلیج را حساب کنیم . (هاروکی مورا کامی .از کتاب به اواز باد گوش بسپار)




تقویم چه میتواند باشد؟

جز نمایش پوچ اعداد سرخ و سیاه

جز لحظه شماری برای رسیدن به زوال

تا چند باید سفر کردن

شنبه های سست را تا جمعه های ملال

هشتمین روز هفته کجاست؟

روز عشق،روز وصال

روز تعبیر خوابهای محال...


شعر از م.م                                                                                                                                         


حسرت

پنجشنبه 18 مرداد 1397

پرسه در پس کوچه های می فروشان تا به کی؟
همنـشین گشتن به جمع بـاده نوشان تـا بـه کی؟
کـاروان مـهـرورزان رفـت و مـن در کـنج غـم
دلـخـوشی بـا خـاطرات نازنـینـان تـا بــه کـی؟
دشنه ای بر پشت من گر دشمنم زد عیب نیست
زخم کاری خوردن از دست عزیزان تا به کی؟
روزهـا بـا شــوق دیدار تو، رفــتـن تـا ســـراب
شامها با شوق خوابت، سر به دامـان تــا به کی؟
نـازنـین، طـی شد جـوانی، هـجر تـو آخر نـشد
حــسرت دیـدار رویت، ای بهاران، تـا بـه کی؟
ای دل دیـوانه، هرکس رفـت و بر جایـی رسید 
قصه دیــدار و عـشق و شرح حرمان تا به کـی؟
عـاشــــقان از درد هـجـران قرنـهـا نالــیـده انـد
بار الـــــهی، دیـدن چـشمان گریان  تا به کی؟

* م .م


مجنون

سه شنبه 16 مرداد 1397

باورم نمیشه دنبال گرفتن برگه مجنونی هستی تا ثابت کنی وکیل و وصی  وصیت نامه دچار بیماری روح وروان  ................ واقعا چرا ؟ تا چه حد ؟ برای چی ؟ چرا وقتای که گند میزدی تو عالم و آدم  و این کشور و اون کشور گند کاری هاتو جمع میکرد سالم بود ...حالا تو این مقطع یادت افتاده شوک های پی درپی باعث اختلال در سلامت روانش شده ؟ دلیل و سندیت  حرفات هم انزواطلبی و سکوتش رو اعلام میکنی ؟ چرا فکر نمیکنی رفتارت اینقدر وقیحانه  است که لالش کردی ..... کاش .... کاش فقط یک ....


تا به کی اسب زمان پشت به زین خواهد ماند؟
تا به کی گردش این چرخ همین خواهد ماند؟
شرح درماندگی اسرار درازی دارد
چه کسی بر سر اسرار، امین خواهد ماند؟
کس نجویید که اندر دل ویرانه چه هست 
تا ابد گوهر ما زیر زمین خواهد ماند
شد جوانی طی و مقصود ز ما دور هنوز
دل ما شاد نبودست و غمین خواهد ماند
دوش یارم به برم بود وکنون عطر تنش 
ای دریغا که نه آن ماند و نه این خواهد ماند
تا غرور و هوس و حرص و حسادت باقیست
وصل عشاق محال است و چنین خواهد ماند
گرچه شیدایی و دلدادگی از ما بگذشت
شرح افسانه رسوایی ما ناب ترین خواهد ماند
بیش از این در دل این شعر، شکایت نبرم
کز شکایت غضب و فتنه وکین خواهد ماند
* شعر از م .م


واقعا هستی ؟

شنبه 13 مرداد 1397


اصلا باورم نمیشه این افراد با اینهمه ادعا همون آدمهای قبل باشن ...خدایا میشه این کابوس تموم بشه .اینهمه حرص و طمع ؟ اینهمه تخریب برای اندکی بیشتر داشتن ؟ ... وای خدای من واقعا چرا همه اینجوری شدن . کاش چشمامو ببندم اینا همه تموم شده باشه . فقط تموم بشه تموم ..مدتها بود فهمیده بودم خیلی از باورها الکی بود و تعصب کورکورانه . فقط به وجود تو ایمان داشتم ولی انگار اونم سراب و توهم ..... تو  هم  وجود نداری 



بـاور كـن ای آشـفـتـه دل دیـگـر تــو تـنـها مـانـده ای

تـنـهـاتـر از یـك شـاخـه گـل بــر مـوج دریـا مانـده ای

از یــاد یـاران رفـتـه ای،در صحن دشمـن خـفـتـه ای

تـنـها بــه جـرم سادگی،در دشـت غـمـها مانـده ای

رویــت سیــاه از بـنـدگی،مـویــت سپـیــد از زنـدگی

تــن ســــرخ از آزردگــی، در كـــار دنــیــا مــانــده ای

مصلوب عشق خود شدی،از خویشتن بیخود شدی

یـاران هـمـه رفـتـنـد و تـو در خـواب و رویـا مـانده ای

کـس بـر دلـت شـیـدا نـشد،گمگشته ات پـیدا نشد

دیــروز از کـــف داده ای، در ســوگ فـردا مــانــده ای

عشقت سـرابی بود و بـس، جـاری درون هـر نفس

در کـنـج پــر درد قـفـس، حـالا تــو رسـوا مـانــده ای

شعر از م .م


انکار

جمعه 12 مرداد 1397

سالها پیش توروزهای سخت و طاقت فرسا دلنوشته های عزیزی را میخواندم که شب بیداری بیمارستان را برایم سهل میکرد وبرای روزهای تاریکم مرحمی بود .اکثر آن نوشته ها را کپی کرده بودم . بعدها که دیگه در آن سایت ننوشت مدتی غمگین بودم ولی دوباره یافتمش این بار از خاموش خواندن در آمدم گفتم من شعر های تو را خوانده ام با خیلی هایش زندگی کردم و حتی ترک بعضی از عادتها ، ولی بدون رد و نشانی . حس کردم اندکی نگران شد ... دوستی که آگاه بود ومن همیشه سراغش را از او میگرفتم   به او گفت بلف میزند در حالیکه من تمام اشعار و نوشته هایش را داشتم میتوانستم یک آرشیو کامل از نوشته هایش ارائه دهم ترجیح دادم سکوت کنم و این هم مثل دیگر چیزها مبهم باقی بماند احساس کردم دوست دارد من نخوانده باشم آن نوشته هایش را ...در این آشفته بازار تاراج و حراج و حرمان و درگیری دوباره آن دستنوشته ها شده  مرحم این شبها و روزهایم  ,با هر جمله ای که میخوانم بیشتر از خودم تعجب میکنم منکه سطر سطر آن نوشته ها را حفظ بودم  .....  چرا فکر میکردم فرجامی جز این خواهیم داشت ؟ چرا داستانهای تیمارستان را فراموش کرده بودم .... . 


خداوندا، عجب درد بزرگیست

که دردت را کسی هرگز نداند

میان گود شب اشکی بریزی

به یاد عشق خود شعری نویسی

کسی هرگز نخواند

به حسرت لحظه ها را میشماری

به غفلت روزها را بگذرانی

کسی هرگز کنار تو نماند

هزاران زخم در دل جای گیرد

تو فریادی نخواهی زد به شکوی

چرا، چون هیچکس دردت نداند

وگر داند،تو را از خود براند

 

خداوندا عجب درد بزرگیست

غروب جمعه را تنها نشستن

به یاد خاطرات عشق دیرین

به یاد روزهای تلخ و شیرین

به زیر چهره خندان خود یکسر شکستن

به حال کودک دیوانه هردم  رشک بردن

ز دست تکیهگاهت زخم خوردن

و درب خانه را بر روی هر ناخوانده بستن

                                                                                                                      

خداوندا عجب درد بزرگیست

گرفتار غم یک یار بودن

پس از آن فصل هجرتهای بی مرز

تمام زندگی در حسرت دیدار بودن

به هرجایی پی گمگشته خود جستجویی

نشانی،یادگاری،پرس و جویی

ولیکن عاقبت در پنجه دیوار بودن         




(نویسنده اشعار میم میم در آن زمان با تخلص دیگری مینوشت )


زمستون دنیا

سه شنبه 9 مرداد 1397

هر زمستون بیش از اینکه ریشه پابندت کنه  
شاختو بردار و تمرین تبر کن 
          با خودت
یابساز و دونه دونه مرگ  برگاتو ببین 
یا بسوز و جنگل رو شعله ور کن با خودت 




از قوی بودن خسته ام 
دلم یک شانه میخواهد تکیه دهم به آن وبی خیال همه دنیا 
دلتنگی هایم را ببارم


توهم

دوشنبه 8 مرداد 1397

تو مهربان بودی

                  _آغاز ماجرا،

                                اما

چه سخت تشنه جام محبتت بودم...

سخن تمام نشد،

                            ختم ماجرا پیدا

 

امید با تو نشستن

تلاش بی ثمری بود

چه، کوشش شب و روزم

بسان شخم زدن روی سینه دریا

و استغاثه به درگاهت

گره به باد زدن،

و همچو کوفتن آب بود در هاون

                      

مرا رها کردی؟

مرا به مسلخ سلاخان

چرا رها کردی؟

مرا که رام تو بودم

اسیر دام تو بودم...

 

                                شعر:حمید مصدق

                                 


ممنوع

سه شنبه 26 تیر 1397

معاون دانشجویی دانشگاه تهران از تدوین نهایی طرح دانشگاه عاری از دخانیات  در این دانشگاه خبر داد و گفت این طرح از ابتدای مهر ماه سال جاری در تمامی محیط های دانشگاه اجرایی خواهد شد .


خدا رو شکر تمام مشکلات دانشگاه و دانشجو و مردم و مملکت مصوب و حل شده بود فقط مونده بود این یک مشکل که اون هم به مدد معاون گرامی حل شد. ......


کودک نامشروع

جمعه 22 تیر 1397

میتوانم ساعت ها 
بی آنکه پایه ای داشته باشم بدوم 
ساعت ها بی آنکه دهانی داشته باشم 
حرف بزنم 
ساعتها ،جای عقربه ها بچرخم 
آنقدر بچرخم 
تا سرم در زمان گیج شود 
گیج شود و تلو تلو خوران 
روی شب ، زمین بخورد
سرنوشت جان میکند و من نمیتوانم دستت را از گلوی آن بردارم  نبودنت 
آبستنم کرده 
وغم نبودنت این کودک نامشروع را روی دستم گذاشته 
که باید بزرگش کنم 


شانه هایم

پنجشنبه 21 تیر 1397

سرم را به سختی حمل میکنم 
شانه هایم ترک برداشته اند 
انگاری شب پیش 
شتری کوهانش را در خیالم جا گذاشته است با این حس سنگین به تو فکر میکنم 
و تنها یک چیز مرا می ترساند 
روزی سرم سوت بکشد 
وقطاری به خیالم بیاید 
اما تو را جای دیگری جا گذاشته باشد 


جنگلی به اسم دنیا

پنجشنبه 21 تیر 1397

قرار نیست همیشه با تفنگ و اسلحه آدم کشت
گاهی قاتل کسی ست که 
در بحبوحه وابستگی 
میرود .








جانم را به دندان گرفتم و اعتمادم را به خاک سپردم ، خوب میدانم راه و رسم درندگی چون دیروز نیست .....
گرگ های این جنگل ، روی دوپا راه می روند ......


هدف خلقت

پنجشنبه 21 تیر 1397

بیشتر از هر زمان دیگه ای به این فکر میکنم هدف از خلقت چی بوده ؟ چون مطمنم این موجوداتی که الان به عنوان انسان هستیم نبوده .

هر چی جلوتر میرم و اندیشه ها تو میبینم  شک میکنم به اینکه تو فقط دنبال اهداف خودت و التیام زخم گذشته بودی و دیگر هیچ . ؟نه امکان نداره قطعا گناه من نابخشودنی بوده و ضربه ای که تو خوردی مهلک و کاری .  . چون تمام این پروسه رسیدن به خواسته ای بود که باید میشد و حالا که نشده هیچ نقطه ای روشن و مثبتی وجود نداشته  فقط نمیدونم چرا پذیرشش برای من اینقدر سخته . بازهم شکر که حداقل وجود منفورترین ها باعث شده رویاهای شیرین همیشه پر رنگ  باقی بمونه . 


من میروم

دوشنبه 18 تیر 1397

كوله بارم را بسته ام .....
منتظر تغیر بودم كه نشد ....
از بعضیا سكوت خواستم ، زیادی حرف زدند ....واز بعضیا توقع گفتن داشتم كه لب فرو بستند . این دیار و  تكیه گاه بودنهای  پوشالی و حرفهای قشنگ ارزانی خودتان . 


سکوت

دوشنبه 18 تیر 1397

چه کسی کوک میکند 
طرح بی قید حضور را در این هبوط بی نفس،
پس بیهوده عقربک میگردد گرد 
خود بر این گستردگی پوچ ، اگر قرار نبود فریاد شوم پس در شاهرگ سکوت چه میکنم 



فهرست وبلاگ
پیوندهای روزانه
آرشیو
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
جستجو
آخرین پستها