چهارشنبه 8 دی 1395 05:23 ب.ظ نظرات ()


خانم آرایشگر گفت چقدر میخواین کوتاه بشه؟گفتم همه اش.گفت تا سر شونه کوتاهش کنم خوبه؟گفتم نه بیشتر گفت یعنی پسرونه بزنم؟ گفتم یه همچین چیزی.قیچی را برداشت و مشغول شد.صدای آواز گنجشکها از پشت پنجره می آمد.طره های موهایم یکی پس از دیگری روی سرامیک سفید میریخت.کدام ترانه بود که میگفت گیسوت رو پریشون کن؟خانم آرایشگر گفت :اتفافا قبل از شما خانمی اومده بود یه طرف موهاشو تراشیدم یه طرف هم کمی بلندتر.گفتم چه جالب لابد مدل جدیده؟گفت جدید که نیست.خانمه خیلی مشکل داشت.شوهرش بهش خیانت کرده بود منم بهش گفتم نکنه پشیمون بشی گفت نه هر چی میخواستم پشیمون بشم شدم.. کمی مکث کرد و گفت حالا شما هم نکنه پشیمون بشی ؟ حیفه ها.بذار تا سرشونه بزنم .گفتم نه ! به موهایم آب پاشید و گفت من بیست ساله آرایشگرم.اصلا هر زنی میاد میگه موهامو کوتاه کن دلش شکسته...
در آینه نگاهش با من تلاقی کرد در چشمانش انتظاری برای شنیدن قصه ی تازه ای بود.قصه ای از خیانت از ناامیدی از تنهایی ..سکوت کردم.دیگر هیچ چیز دنیا برایم آنقدرها غیر منتظره نبود که ارزش بازگفتن داشته باشد..