تبلیغات
موج سرگردان - مجوز رهایی
موج سرگردان

مجوز رهایی

سه شنبه 29 فروردین 1396

بالغ بر پنجاه شركت زیر گروه داریم كه زیر نظر كارخانه هستن و به لطف مدیر عامل اصلی مجموعه هر كدام از این شركتهای زیر گروه سالی سه چهار بار مدیر عامل عوض میكنن و هر مدیر عاملی كه عوض میشود اولین مشاوره ای كه میخواهد چگونه هزینه ها را كاهش دهیم و سود را  افزایش پس ساعتها وقت گذاشتن و بی خوابی های شبانه و كارسنجی ها طاقت فرسا در محیط كارگری كه همه گمان میكنن در حقشان بی انصافی شده یك تحلیل ارائه میدهم و راهكار ها را بیان میكنم ولی تنها چیزی كه مدیران میخواهند اینكه چه چیزی را حذف كنیم ؟ در تمام این سالها با تمام مدیران جنگیدم كه اقا حذف پاداش و كارانه ... سود شما را زیاد نمیكند خانه از پای بست ویران است و خواجه در نقش ایوان است ،در هر دوره انتخاباتی هزینه های كه تحمیل میشود به بدنه سازمان ضروری است و تامین معاش كارگران هزینه سربار
متاسفانه جامعه ما طوری شده که نسبت به سرنوشت دیگران بسیار بی تفاوت شدیم و برای رسیدن به آرزوهای خودمون هر کاری رو انجام میدیم حالا حقوق چند برابر باشه یا استفاده از پارتی و رانت و کم کاری در مسولیتی که به ما سپرده شده بنا به موقعیت کاری خودم بسیار کارگرانی را دیدم که  تعهد به کارشان من را بسیار شرمنده میکرد حال انکه این تعهد رو تقریبا در هیچکدام از مدیرانی که با آن ها سر و کار داشتم ندیدم(بصیرت نداشتم) همیشه از خودم سوال میکنم چه طور کسی که کمد پر از لباس ، غذا های رنگارنگ خونه و ملک شیک و امکانات درمانی بالا و ... دارد اینقدر بی تفاوت نسبت به افرادی هست که بعضا در همان محل کار جان میکنند و حداقل های زندگی اشان تامین نمیشود زندگی میکنند حالا به هر دلیلی شما امروز مدیر و بقیه زیر دست شما شده اند پس کجاست انسانیت؟ چرا باید تفاوت زندگی ها اینقدر زیاد باشد یکی همه نوع تفریحی را آماده میبیند یکی نهایت تفریحش پیاده روی تو خیابون و پارک و ....   من اسم این زندگی رو میذارم زندگی سگی تو یه همچین زندگی مدیر نباشم بهتره تا حداقل کمتر از نردبان بی انصافی بالا  بروم از اواخر سال نود و چهار در خواست استعفا از سازمان را دادم ولی متاسفانه تنها چیزی كه به جای نرسید فریاد بود هر بار جلسه با هیت مدیر به جای نمیرسید و پروژه جدیدی مطرح میشد و اینكه شما به این كشور دین دارید و هندوانه های الكی ومنهم همیشه میگفتم دینم را ادامیكنم با افزایش ساعت آموزش به فرزندان این مرز بوم این دمل چركی همچنان با من بود و ظاهرا كسی قصد جراحی نداشت اواخر سال نود و پنج دل به دریا زدم و در اتوماسیون رسمی مدیران اعلام استعفا كردم و به تمام مدیران عامل اصلی و زیر گروه استعفا را ایمیل كردم روزهای اول هفته ای چند ساعت دانشگاه را میرفتم و كارهای شخصی خوب بود خصوصا كه روند بیماری مادر پس از فوت پدر افزایش پیدا كرده بود و دكتر این را نشان از شوك میدانست ،وابستگی شدید عاطفی باعث شده بود مادر نتواند پس از این همه سال زندگی دوریش را تاب بیاورد ،داشتم به این روال عادت میكردم و مثل خیلی از مردم جامعه یك كار عادی را دنبال میكردم كه در اخرین روزهای سال نامه از وزارت صنایع تمام نقشه هایم را بر باد داد دوباره جنگ و جدل در نهایت حكم بود ،كه شما نمیتوانید از سازمان جدا شوید ولی میتوانید انتخاب كنید در بخش دیگری مشغول باشید منم این بار هم باز سراغ پر ریسك ترین و پر دردسر ترین سازمان رفتم وهمه در تعجب  این كه مشكل تر است؟ نمیدانم شاید عادت كردم كارهای سخت انجام دهم البته خودم امیدم به این است كه  طرف مباحثه ام فقط خارجی ها هستن و امیدوارم  لا اقل مدیر عامل بخش خارجی گروه لا اقل با دانش تر باشد .
سال نود و پنج هم با تمام فراز و فرود هایش گذشت مرگ عزیزانم تنها چیزی است كه من را در هم میشكند و از ان مریم قوی دیگر خبری نیست پدر را دراین سال از دست دادم و این برای من خیلی سخت بود ولی خوشحالم كه در زندگی نود ساله خود عمر با عزتی داشت .
هر چه سنم بالاتر میرود ترس های بیشتری سراغم می اید امیدوارم خدا خودش كمكم كند و بهترین اتفاق برایم پیش بیاید بدون احتیاج به كسی
 خیلی اهل گروه و این داستان ها نیستم جز یكی دو تا گروه دانشگاه و بورس در اواخر سال به دعوت دوستان وبلاگنویس عضو گروهی شدم ،گروه خوبی است باعث میشود كمی شاد شوم و بخندم 


مه سو
شنبه 2 اردیبهشت 1396 07:31 ب.ظ
یعنی الان راضی ترین محل کار جدید؟!
پاسخ : امیدوارم بهتر و كم تنش تر از قبل باشه
سروش
شنبه 2 اردیبهشت 1396 12:46 ق.ظ
موج گرامی، این جوری ك شما نوشته ین، آدم جرأت نمیكنه تسلی بده. انگار مخاطب فقط باید تأیید كنه و بس!
تا ب حال ب اون مدیران خائن، بیمسئولیتشون ر یادآوری كرده ین؟ ب گمانم اگر كرده بودین، حتی نیاز ب استعفا هم نبود. یا نهایتا اون وطن فروشان در پروسه ی استعفا، شما ر تنها نمیذاشتن.
ببخشین از سر عصبانیت نوشتم. جریان مدیران خشم آدم ر قلیان میده...
پاسخ : بارها درحدی كه در توان من بوده در موردش صحبت شده ولی دست ما كوتاه و خرما بر نخیل
نیلوفر اقبال
سه شنبه 29 فروردین 1396 09:45 ب.ظ
یادتون هست توی یادداشتم اعتراف کرده بودم که ما محصول سنتیم. سنتی که به اشتباه توی سفره گذاشتن و ما ساده لوحانه لقمه های فقر و نادانی رو قورت دادیم؟
به ما یاد دادن تو بحران ساده دلانه مهربانی کنیم، در صورتی که زندگی خشن تر از اینها، چیزهایی رو به ما آموخت که تلخیش هضم نمیشه، صرف نمیشه، تموم نمیشه و در نهایت باور نمیشه.
یادم میاد اوایل 20سالگی تاثیرگذارترین فیلم زندگیم رو دیدم. تعریفش رو شنیده بودم، تعریف کارگردانش رو و حقیقت جویی فیلم رو... و به بعد دیدنش تن دادم. آخر شب بود، توی لب تاب فیلم رو باز کردم و در اتاقم رو بستم.همه خوابیده بودن و من اشتیاق دیدن فیلم خوب رو تجربه میکردم.
سیاه و سفید بود و رنگ هاش کم بودن. فیلم مثل تئاترهای بلک باکس توی یک محیط بسته و تعریف شده جریان داشت. اسم فیلم داگویل بود.
تمام مدت فکر می کردم پشت یه پراید نشستم و تو جاده سنتو وقتی که تو اوج با سرعت 120 میرفتم، انگار حالا زده باشم روی ترمز، پراید هیدورلیک رو دیدن که وقتی ترمز میگیری بیشتر میترسی، ینی اگر ترمز نگیری و بزنی به ماشین یا درختی یا حتی جدول اینقدر ترس نداره که وقتی ترمز میگیری که به جایی نخوری...

انتهای داگویل پدر دختره یه کلت بهش داد و گفت باید همه مردم این شهر رو بکشی...اولین شلیک و بعد همه مردم شهر مردن. دختره سوار ماشین پدرش شد و رفت و همه مردن.
اونجا بود که یاد گرفتم اولین گلوله رو همیشه نباید هدف بگیری به دور دست ها، سوژه دمه دسته و اون رو باید تو سر خودت شلیک کنی تا به حقیقت برسی...
من نمیتونم با بدی ها و ضعف ها کنار بیام. من نمیتونم احساساتی نشم که مردمم وضعشون خوب نیست. من نمیتونم از خدا بپرسم چرا به یکی دادی و به یکی ندادی؟ گاهی حتی دلم نمی خواد بفهمم...
دانستن همیشه درد داره...
گاهی باید به جای کمک شلیک کرد و این درست ترین کاره...
پاسخ : ممنون نیلوفر عزیز
اذر
سه شنبه 29 فروردین 1396 08:52 ب.ظ
به قول قدیمیا سیر از گرسنه خبر نداره و سواره از پیاده .حکایت مدیران این مملکت از پایین دستیها میزنن واسه منافع خودشون .
ایشالا همیشه خیر واستون پیش بیاد..
از اینکه تو گروه با شما اشنا شدم خوشحالم
پاسخ : ممنون از شما ،اشنایی با شما باعث افتخار من
آقای نوستالژی
سه شنبه 29 فروردین 1396 08:01 ب.ظ
روح پدرتون شاد.

در مورد بالا رفتن سن که شکسته نفسی میفرمایید چون تازه اول راه هستید و حالا کجاست صد سالگی؟!... در مورد کار هم من فکر میکنم مشکل همون نداشتن ((بصیرت)) باشه. اگر بصیرت داشتید به جای پرداختن به این مسائل خدا رو شکر میکردید که امنیت داریم!
پاسخ : بله درست میفرماید امنیت مهمه
سه شنبه 29 فروردین 1396 03:05 ب.ظ
چیزی جز تبریک به شماو صبرتان ندارم
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


فهرست وبلاگ
پیوندهای روزانه
آرشیو
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
جستجو
آخرین پستها