تبلیغات
موج سرگردان - حكمت خدا
موج سرگردان

حكمت خدا

چهارشنبه 6 اردیبهشت 1396

چقدر دنیاى من به دنیاى انتخابات شبیه است. به تمام آدمهایى فكر میكنم كه در زندگیم رد صلاحیت شدند و آدمهایى كه بارها صلاحیتشان تایید شد. به تمام راى هایى فكر میكنم كه در دلم به آدمهایى دادم كه باید مى ماندند و ادامه مى دادند. به آدمهایى كه با راى من اجازه پیدا كردند در قلبم كابینه مهر بسازند و دولت خاطره برپا كنند. به آنها فكر میكنم كه از راى من محروم شدند چون هرگز حس امنیت به من ندادند. اختلاسهایشان بانك رویاهایم را خالى كرد و دروغهایشان خانه خیالم را ویران. با وجود تمام اشتباهاتم در برخى انتخابها هنوز هم دلم مى خواهد خودم انتخاب كنم. خودم تایید كنم. خودم راى دهم. من اماده ام پاى تمام انتخابهایم بایستم.
  • وارد خیابان بیمارستان میشم تمام خاطرات ان سالها برایم زنده میشود شب تاصبح بیدار ماندن ها پراز تشویش و استرس وای كه چه روزای سختی بود بخش های بستری را خوب بلدم بعضی چهرها همچنان برایم اشناست چند لحظه توقف میكنم من باید با روحیه خوب به عیادت بروم از پله ها بالا میرم تا كمی ارامتر شوم و این طپش قلب را بگذارم به پای از پله بالا امدن محمدومینا جلو در ایستادن وبا لبخند مصنوعی سعی میكنن وانمود كنن كه خوبن و از تشریف فرمایی همه خوشحال حالش را درك میكنم میدانم چه لحظه های سختی رو تحمل میكنه و اصلا هم از دیدن خیلی ها خوشحال نیست نرگس دختر زیبارو بی حال روی تخت افتاده با دیدنم ذوق میكند مینا و محمد هم كه انگار بهانه ی پیدا كرده باشن از حلقه فامیل جدا میشن و شروع میكنیم به گپ زدن برایش عكس زمانی را كه سر عقد كادو در دستش بود و به عمو رضا كادو میداد نشان میدهم و میگویم ببین به من كادو ندادی فقط به عمو كادو دادی منم سر عقدت فقط به داماد كادو میدم میخندد مینا تاب ایستادن نداره محمد هم حال خوشی ندارد ولی چاره چیست یادش بخیر چه روزهای با هم گذراندیم سفرهای خاطره انگیز زندگی چه بازی های كه ندارد الان نرگس بیست و سه سال گوشه بیمارستان با مرگ دست و پنج نرم میكند واقعا سر از حكمت خدا در نمیارم .حس میكنم دیگه نمیتونم بمونم الان كه اشكم سرازیر بشه رو به نرگس میكنم میگم من میرم تو هم زود خوب شو بیا خونه تا من در مورد اون رازی كه بهم گفتی با بابا مامان صحبت كنم محمد میگه چه رازی الان بگو میگم نه ما قرار گذاشتیم نرگس كه اومد خونه بهت می گم محمد با من راهی میشه میگم زحمت نكش خودم میرم میدونی كه راهرو های این بیمارستان رو حفظم یه نگاه بهم میكنه میگه میای بریم كافه میخوام سیگار بكشم نگاهش میكنم بازم اختلافات تكراری تو مینا ؟با بغض میگه كاش بازهم مشكل اختلاف من و مینا بود سیگار ش  رو روشن میكنه


اذر
سه شنبه 26 اردیبهشت 1396 05:17 ب.ظ
ایشالا الان نرگس خوب باشه
پاسخ : ان شا الله
عسل
چهارشنبه 13 اردیبهشت 1396 04:39 ب.ظ
چه قلم توانایی دارین شما امدوارم نرگس عزیز سلامتی شون رو بدست بیارن
پاسخ : ممنون عزیزم
ان شا الله همه مریضا شفا پیدا كنن
مهدی
پنجشنبه 7 اردیبهشت 1396 10:00 ق.ظ
سلام
بالاخره بعد از مدتها یه وبلاگ درست و حسابی خوندم

مرسی ...باید بقیه پستها رو هم بخونم...

فقط یه سوال :
مطالب من خاطرات واقعین فقط اسم ها عوض شدن ، مطالب شما واقعین یا داستان نویسی میکنید؟
پاسخ : ممنون از وقتی كه گذاشتید
واقعی هستن اسم ها هم عوض نشده
آقای نوستالژی
چهارشنبه 6 اردیبهشت 1396 11:51 ق.ظ
غرق در خواندن بودم و منتظر ادامه اش... ولی ظاهرا به شیوه مورد علاقه اصغر فرهادی تموم شد.
پاسخ : مگه قصه بود كه خوب تموم بشه . ادامه اش بد اموزی داره
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


فهرست وبلاگ
پیوندهای روزانه
آرشیو
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
جستجو
آخرین پستها